این روزها میان خبرهای ناپایدار و سایه ترسی که مدام بالای سرمان جابهجا میشود، انگار چیزی نامرئی زیر پوست زندگی جریان دارد؛ حس ناامنی و بیاطمینانی از فردایی که بیصدا نزدیک میشود و درون آدمی را آرامآرام میفشارد. گاهی میبینی بیدلیل در خودت فرو میروی، انگار خاموش شدهای؛ و گاهی آنقدر با همه چیز کنار میآیی که مرزهایت محو میشوند، فقط برای اینکه اوضاع آرام بماند.
در چنین شرایطی که فضای اطرافمان پر از تنش است، سیستم عصبی هم مدام در حال اسکن محیط برای شناسایی خطر است. این اسکن، بخشی از عملکرد خودکار بدن ماست. حال اگر تهدیدها مبهم، طولانیمدت، مزمن و غیرقابل پیشبینی باشند، دیگر سیستم عصبی نمیتواند بهراحتی بین خطر واقعی و صرفاً احساس خطر، تمایز قائل شود و حتی اگر بدانیم الان در خطر فوری نیستم، باز هم بدن وارد حالتهای بقاء (جنگ، گریز، فریز یا کنار آمدن اجباری) میشود. اما این واکنشها از کجا میآیند؟ پاسخ را باید در جایی عمیقتر جستوجو کرد؛ در بدن.
این مقاله سفر کوتاهیست به درون بدن، برای شناخت دو پاسخ کمتر شناختهشده: فریز شدن (freeze) و کنار آمدن اجباری (fawn).
نظریه پلیوگال: آیا الان امن هستم؟
گاهی فکر میکنیم این ما هستیم که انتخاب میکنیم، سکوت میکنیم، میمانیم یا میرویم. اما، واقعیت این است که در بسیاری از موقعیتهای تروماتیک، ما انتخابگر نیستیم؛ بلکه این بدن است که قبل از هرچیزی تصمیم میگیرد. داستان نظریه پلیوگال دقیقاً از همینجا شروع میشود. این نظریه بهخوبی نشان میدهد که سیستم عصبی دائماً در حال پاسخ به یک سوال است: آیا الان امن هستم؟
نظریه پلیوگال که توسط استیون پورچس (Stephen Porges)، روانشناس آمریکایی و پروفسور دانشگاه کارولینای شمالی در سال 1994 مطرح شد، کمک کرده تا بهتر بفهمیم چرا در مواجهه با تهدید و تروما، پاسخ جنگ یا گریز میدهیم، یا حتی فریز شدن را تجربه میکنیم.
البته ممکن است با دیدن واژه تروما، به فکر حادثهای مانند بلایای طبیعی یا تصادفات مرگبار بیفتید. اما، تروما در دل روابط و اتفاقات مزمن، تکراری و طولانیمدت نیز رخ میدهد. تروما به مثابه از بین رفتن عاملیت انسانی و گسست در تداوم تجربة خود بازتعریف میشود.
زمانی که انسان احساس میکند نهتنها در معرض تهدید است، بلکه کنترلی بر وضعیت ندارد؛ و فشار بهحدی است که فراتر از ظرفیت پردازش او میرود. بنابراین در تروما، مسئله اصلی ناتوانی بدن در یکپارچهسازی آن تجربه است.
بدن چگونه تهدید را میسنجد؟
طبق نظریه پلیوگال، نوروسپشن (neuroception) مسئول تشخیص امنیت یا تهدید در زندگی است. نوروسپشن، حسگری خودکار در بدن است که مثل یک رادار، خطر، ایمنی و ابهام را تشخیص میدهد. بدن، پیش از آنکه ما بفهمیم چه شده، تصمیم گرفته که امن هستیم و میتوانیم ارتباط برقرار کنیم؛ نیاز به دفاع با جنگ یا گریز داریم؛ یا آنقدر تهدید زیاد است که باید فریز شویم.
فریزشدن: وقتی بدن قفل میکند
منظور از پاسخ فریز شدن چیست؟ زمانی که خطر بیشازحد بزرگ تلقی شود، بدن به حالت تعلیق درمیآید؛ چراکه امکان فرار یا مقابله نیست. انگار بدنمان متوقف شده و ذهن مهآلود میشود. ناگهان سادهترین کارها هم سخت میشوند. فریز شدن شبیه این است که بین فرد و محیط یک شیشه ضخیم کشیده است؛ میبینی، میفهمی و حتی میخواهی اما نمیتوانی وارد عمل بشوی.
در این هنگام، بدن تصمیم میگیرد که دفاع، خطرناک است و به این نتیجه میرسد: خودم را خاموش میکنم تا آسیب نبینم. گویی بدن میگوید: هیچکاری امن نیست، پس هیچ قدمی برندار.
اگر احساس بیتفاوتی میکنیم، حوصله صحبت با کسی را نداریم یا حتی سراغ کارهای روتین نمیرویم، هیچکدام نشانه تنبلی یا اهمالکاری نیست. بدن دارد انرژیاش را ذخیره میکند تا برای تهدیدهای آینده آماده باشد. حتی ممکن است فریز شدن را به شکل فراموشی تجربه کنیم و یادمان برود چه کاری میخواستیم انجام بدهیم یا زیاد بخوابیم. در این حالت است که چنین جملهای را زیاد میشنویم: میدانم باید کاری کنم، ولی نمیتوانم.
حقیقت این است که جدای از مواقع بحرانی، پاسخ فریز شدن به ترومای مزمن و طولانیمدت دوران کودکی هم برمیگردد؛ به خصوص وقتی که در محیطهای غیرقابل پیشبینی قرار گرفته باشیم؛ محیطی که هر نوع واکنش کودک، اشتباه تلقی میشده و مراقبین پر از خشم و تهدید بودند. بدن از همان موقع یاد گرفته که بهترین کار، هیچکاری نکردن است؛ پس اکنون بیشتر سراغ همان راه آشنا، یعنی فریز شدن میرود.
کنار آمدن اجباری: وقتی بدن خود را فراموش میکند
در نگاه اول، همهچیز طبیعی بهنظر میرسد؛ آدمی که مهربان است، خیلی حواسش به دیگران است، گویی نمیتواند کسی را ناراحت کند، سریع با هر نظر سازگار میشود و یا اهل دعوا و مرافعه نیست. اما زیر این پوسته، یک الگوی عمیقتر نیز وجود دارد: اگر دیگران را ناراحت کنم، دیگر امن نیستم.
این پاسخ، اولینبار توسط رواندرمانگر و متخصص تروما، پیت واکر (Pete Walker) معرفی شد و برآمده از دوران کودکیست که به ما یاد دادهاند: عشق و پذیرش مشروط است و برای اینکه امنیت داشته باشیم، باید خوب و حرفگوشکن باشیم و اگر تخطی کنیم با پیامدهای دردناکی مواجهه میشویم.
سیستم عصبی در این شرایط یاد گرفته که امنیت از دل راضی نگه داشتن دیگران بهدست میآید، نه از راه دفاع از حقوق خود. حالا بدن این پیغام را درونی میکند: اگر دیگران را راضی نگه دارم، در امانم یا نیازهای خودم را نمیگویم چون میترسم دعوا شود یا دیگر دوستداشتنی نباشم.
البته این الگو فقط مختص کودکی نیست و در بزرگسالی هم تکرار میشود. اینبار هم میترسیم مبادا کلمات درستی را برای گفتن انتخاب نکرده باشیم و به دردسر بیفتیم. پس بدن همان راه قدیمی را طی میکند: سکوت میکند، لبخند میزند و خودش را جمع میکند؛ وانمود میکند همه چیز عادی است و بحث نمیکند.
از بقاء به امنیت: چطور کمتر احساس خطر کنیم؟
حالا چه کاری از دستمان برمیآید؟ آن هم زمانی که نه در جنگیم و نه در صلح. چگونه میتوانیم سلامت روان حداقلی را برای خود فراهم کنیم؟ پاسخهای متفاوتی برای این پرسش وجود دارند، هرچند دو روش زیر هم میتواند برای رسیدن به امنیت موثر عمل کند:
- اگر احساس میکنیم بدنمان منقبض شده و ضربان قلبمان بالاتر رفته، میتوانیم با یک بازخورد کلامی این روند را متوقف کنیم: «الان دارم فریز میشوم». بعد، بهجای اینکه به خودمان فشار بیاوریم، اجازه دهیم چند نفس عمیق بکشیم و به دنبال کوچکترین تماس با محیط اطرافمان (از آغوش گرفته تا لمس اشیاء) بگردیم. همین اقدام کوتاه میتواند ما را به لحظهی اکنون برگرداند و هشدار آنی خطر را در بدن خاموش کند.
- اگر فکر میکنیم رفتار دوگانهای از خود نشان میدهیم؛ داریم وانمود به خوب بودن میکنیم و بار سازگاری با شرایط را به اجبار و پنهانی به دوش میکشیم، یادمان باشد ما در این تجربه، تنها نیستیم. این محیط اجتماعیست که به تجربههای ما شکل میدهد. ما بعد گذر از بحرانها، به خود واقعیمان باز خواهیم گشت.
در نهایت چیزی که نباید فراموش کنیم این است که بدن دشمن ما نیست؛ حتی زمان که در سکوت فرو میرویم یا وادار میشویم تا بخشهایی از خودمان را فراموش کنیم. چرا که در هرحال، بدن در حال تلاش برای محافظت از ماست.
از اینکه خاموش شدهایم، شرمگین نباشیم؛ چرا که روزهای پرخطری را پشت سر گذاشتهایم و فردا نامشخصتر از همیشه است. ما تا روزهای بهتر در کنار همدیگر میایستیم و قرار است چون سرو، بمانیم.

