**What Happens to a Person Before Suicide? Ophelia’s Story of Silent Suffering**

پیش از خودکشی چه بر انسان می‌گذرد؟ روایت اوفلیا از رنج خاموش 

بسیاری از ما وقتی به خودکشی فکر می‌کنیم، لحظه‌ی پایانی زندگی را به یاد می‌آوریم. اما ادبیات بارها نشان داده است که خودکشی معمولاً از همان لحظه آغاز نمی‌شود؛ بلکه حاصل فرسایش تدریجی انسان است. 

شاید یکی از شناخته‌شده‌ترین تصویرهای این رنج، اوفلیا، زنی جوان در نمایشنامه‌ هملت باشد. اما آنچه او را به شخصیتی فراموش‌نشدنی تبدیل کرده، فقط مرگش نیست؛ رنجی است که مدت‌ها پیش از آن آغاز شده بود:

اوفلیا یکی‌یکی تکیه‌گاه‌هایش را از دست می‌دهد؛ پدری که کشته می‌شود، مردی که دوستش داشت پسش می‌زند، و جهانی که هرگز نمی‌پرسد خودِ اوفلیا چه می‌خواهد. 

پیش از آنکه بدنش در آب فرو برود، صدایش خاموش می‌شود. دیگر مانند گذشته حرف نمی‌زند؛ آوازهایی عجیب زیر لب زمزمه می‌کند، میان اطرافیانش گل پخش می‌کند و جمله‌هایش ناتمام می‌مانند. این تغییر رفتار برای اطرافیانش غریب است. اما مگر نه اینکه رنج، از جایی به بعد، دیگر در قالب زبان جا نمی‌شود؟ 

در مقاله پیش‌رو، به این پرسش نزدیک می‌شویم که چگونه رنج‌های خاموش ممکن است با خودکشی خاتمه پیدا کنند.

 Ophelia by John Everett Millais

مرگی که دیده نشد و فقط روایت شد

شکسپیر هرگز صحنه‌ مرگ اوفلیا را به ما نشان نمی‌دهد. ما تنها روایت ملکه گرترود را می‌شنویم: دختری کنار رودخانه، در میان شاخه‌های بید و گل‌های وحشی، آرام‌آرام در آب فرو می‌رود. 

مرگ او را نمی‌بینیم؛ فقط درباره‌اش می‌شنویم. شاید همین غیاب است که بعدها الهام‌بخش یکی از مشهورترین نقاشی‌های تاریخ، اثر جان اورت میله (John Overett Millais) شد؛ تصویری که هنوز هم وقتی نام اوفلیا را می‌شنویم، در ذهن بسیاری از ما زنده می‌شود.

اوفلیا در میان تراژدیِ دیگران زندگی کرده است. پدرش او را ابزاری برای پیشبرد نقشه‌های سیاسی می‌بیند، برادرش برای آینده‌اش تصمیم می‌گیرد و هملت، در اوج بحران روانی، آخرین تکیه‌گاه عاطفیش را نیز از او می‌گیرد. 

وقتی پدر اوفلیا، پولونیوس، کشته می‌شود، او فقط پدرش را از دست نمی‌دهد؛ هم‌زمان امنیت، عشق و احساس تعلقش نیز از بین می‌رود. با این حال، در هیچ‌جای نمایشنامه کسی از اوفلیا نمی‌پرسد که این همه فقدان با روحش چه کرد.

منتقد ادبی، الین شوالتر (Elaine Showalter) سال‌ها پیش نوشت که اوفلیا در طول تاریخ بیشتر از آنکه شنیده شود، تفسیر شده است؛ گاهی نماد عشق شد، گاهی نماد جنون و گاهی صرفاً ابزاری برای فهم شخصیت هملت. شاید همین سرنوشت هم بخشی از تراژدی اوست؛ زنی که همه درباره‌اش حرف زده‌اند، اما کمتر کسی به صدای خودش گوش داده است.

وقتی رنج، زبانش را از دست می‌دهد

روانکاوی به ما یادآوری می‌کند که رنج همیشه با فریاد، خود را نشان نمی‌دهد. گاهی انسان آن‌قدر در فقدان فرو می‌رود که دیگر حتی نمی‌تواند از آن حرف بزند. زیگموند فروید در مقاله‌ «سوگ و مالیخولیا» میان این دو واژه  تمایز قائل می‌شود:

سوگ، واکنشی طبیعی به فقدان است و انسان می‌داند چه چیزی را از دست داده است. اما در مالیخولیا، فقدان پیچیده‌تر است؛ انگار بخشی از خودِ فرد نیز همراه با آنچه از دست رفته، ناپدید شده است. در چنین وضعیتی، رنج به‌جای آنکه به جهان بیرون معطوف شود، به درون بازمی‌گردد و خودِ انسان را هدف می‌گیرد.

شاید مالیخولیا نزدیک‌ترین واژه برای توصیف آنچه بر اوفلیا گذشت، باشد. او فقط برای پدرش سوگوار نبود؛ انگار بخشی از خودش را نیز از دست داده بود، بخشی که دیگر نمی‌توانست آن را به زبان بیاورد. 

از نگاه فروید در مالیخولیا، رنج و خشم به‌جای آنکه متوجه فقدان شوند، به سوی خود فرد بازمی‌گردند. شاید همین بازگشتِ رنج به درون است که می‌تواند خودویرانگری اوفلیا را قابل‌فهم‌تر کند. 

امروز بسیاری از  پژوهشگران معتقدند رفتارهای اوفلیا را نباید تنها «جنون» نامید؛ این تغییرات می‌توانند بازتاب افکار خودکشی و فرسایش روانی باشند. در این نگاه، مرگ اوفلیا نه یک تصمیم ناگهانی، بلکه پایان مسیری است که از دلِ فقدان، تنهایی و فرسایش روانی شکل گرفته بود.

ژولیا کریستوا (Julia Kristeva)، روانکاو فرانسوی، در کتاب «خورشید سیاه» همین ایده را بسط می‌دهد و معتقد است که در مالیخولیا، زبان آسیب می‌بیند؛ واژه‌ها دیگر تابِ حمل رنج را ندارند و جهان، کم‌کم معنای خود را از دست می‌دهد. 

اگه دوباره به اوفلیا نگاه کنیم، آوازها و جملات پراکنده و گل‌هایی که میان دیگران پخش می‌کند، دیگر فقط نشانه‌های «جنون» نیستند؛ شاید آخرین تلاش‌های انسانی باشند، چرا که زبان معمول دیگر توان بیان دردش را ندارد.

رنج هایی که در سکوت گم شدند

بسیاری از افرادی که با افکار خودکشی دست‌ به گریبان‌اند؛ پیش از هر اقدام، تغییراتی در رفتار، کناره‌گیری، ناامیدی یا از دست دادن علاقه به زندگی را تجربه می‌کنند. این نشانه‌ها همیشه پر سر و صدا نیستند و گاهی در سکوت رخ می‌دهند. 

توماس جوینر (Thomas Joiner) در نظریه‌ بین‌فردی خودکشی توضیح می‌دهد که دو تجربه می‌توانند خطر افکار خودکشی را افزایش دهند: احساس اینکه «به هیچ‌جا تعلق ندارم» و این باور که «بودن من باری بر دوش دیگران است». 

این احساس‌ها ممکن است کاملاً منطبق بر واقعیت نباشند، اما برای فرد خودکشی‌گرا، واقعی‌ به‌نظر برسند. وقتی چنین تجربه‌هایی با رنج‌ و فقدان‌های انباشته‌شده همراه شوند، جهان می‌تواند به جایی بدل شود که دیگر امیدی برای ماندن در آن نباشد.

شاید به همین دلیل است که سرنوشت اوفلیا، پس از حدود چهارصد سال، هنوز برای ما قابل درک است. نه به این دلیل که مرگی شاعرانه داشت، بلکه چون رنجِ او شبیه رنج بسیاری از انسان‌هایی است که پیش از هر اقدام، بارها در سکوت از جهان فاصله گرفته‌اند.

 منابع

Borden, L. L., & Borden, M. J. (2021). “There’s Rosemary, That’s for Remembrance”: Suicide ideation and portraying Ophelia’s madness. 

Showalter, E. (1985). Representing Ophelia: women, madness, and the responsibilities of feminist criticism. 

Freud, S. (1917). Mourning and melancholia. The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud

Kristeva, J. (1989). Black Sun: Depression and Melancholia

Joiner, T. (2005). Why People Die by Suicide

 

فهرست عناوین

کوله پشتی
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری