وارد اتاق درمان میشوید و درمانگر از شما میپرسد: «چه چیزی شما را به اینجا آورده؟» فرض کنید یکی از این پاسخها را میدهید که: «به اندازهی کافی خوب نیستم»، «چون احساس میکنم آدم بیعرضهایام»، یا اینکه «نمیتونم زندگیم رو مدیریت کنم».
اما این «من»ی که از آن و با آن حرف میزنید، بهراستی تا چه اندازه نمایانگر تجربهی زیستهتان است؟ چه بخشهایی از زندگیتان در این جملات، جایی پیدا نمیکنند؟ و چه اندازه از واژگانی که برای تعریف خود به کار میبرید، در واقع واژگان «دیگری» هستند؟
مایکل وایت، از بنیانگذاران روایتدرمانی، میگفت «اشخاص اغلب زمانی خواهان درمان میشوند که روایتهایی که میگویند (یا در آنها دخیلاند) چندان تجربهی زیستهشان را بازنمایی نمیکند»؛ گویی میان زندگیای که زیستهایم و روایتی که دربارهی آن آموختهایم، شکافی پدید آمده است.
برگردیم به همان لحظهی اتاق درمانی که در ابتدا صحبتش را کردیم. روایتدرمانگر در برابر این پاسخ، نه به یکسری فنون جادویی متوسل میشود و نه صورتبندیهای نظری کلیتیافتهای را در ذهن خود شکل میدهد. او شاید بهسادگی در برابر همین جملهی «من بیعرضهام» درنگ کند و بپرسد:
«بیعرضه بودن دقیقاً چه معنایی داره؟ اولین بار این تعبیر رو تو چه موقعیتی در مورد خودت شنیدی؟ برای آنکه آدم «باعرضهای» باشی، باید چی کار کنی؟ این معیارها از کجا میآن؟ موقعیتی در زندگیات بوده که خودت رو باعرضه دیده باشی؟»
این پرسشها قرار نیست مراجع را متقاعد کنند که بهنحوی خاماندیشانه مثبتتر فکر کند، بلکه میکوشند نکتهی سادهای را آشکار سازند که اغلب نادیده میماند:
روایتی که شخص دربارهی خودش تعریف میکند، نه فقط متعلق به اوست و نه گویای تمام زندگی شخص است.
وقتی جامعه بهجای ما حرف میزند
پیش از آنکه شروع به روایتگری از زندگیمان کنیم، جامعه پیشاپیش داستانهایی را دربارهی ما نوشته است:
موفقیت چه شکلی دارد؟ زن یا مرد «مناسب» چگونه رفتار میکند؟ بدن پذیرفتنی کدام است؟ فرزند خوب، والد خوب و انسان سالم چه کسی است؟ بهبودی باید چه مسیری را طی کند تا «واقعی» به نظر برسد؟
خانواده، مدرسه، رسانه، طبقهی اجتماعی، مناسبات اقتصادی و جنسیتی و گاه حتی زبان تخصصی روانشناسی، در شکل دادن به روایت ما از خودمان دخالت دارند. این روایتها تعیین میکنند چه شیوههایی از زیستن طبیعی، ارزشمند یا ممکن تلقی شوند و چه تجربههایی انحراف، ضعف یا شکست نام بگیرند.
فشار اجتماعی همیشه بهشکل نیرویی آشکار و بیرونی ظاهر نمیشود. گاه آنقدر درونی میشود که با صدای خودمان سخن میگوید.
- فرد نمیگوید: «در جهانی زندگی میکنم که ارزشمندیام رو با بهرهوری میسنجه»؛ میگوید: «من تنبلام.»
- نمیگوید: «سالها زیر فشار معیارهایی بودهم که فقط یه نوع بدن را پذیرفتنی میدونه»؛ میگوید: «بدن من مشکل داره.»
- نمیگوید: «امکانات و محدودیتهای نابرابر بر مسیر زندگیام اثر گذاشتهن»؛ میگوید: «من شکست خوردهم.»
یکی از امکانهای روایتدرمانی همینجاست: کمک به مراجع برای آنکه مشکل را نه حقیقتی دربارهی ذات خود، بلکه پدیدهای ببیند که در روابط و شرایط معینی شکل گرفته و قدرت یافته است. این نگاه نه رنج فرد را انکار میکند و نه مسئولیت او را از میان میبرد. اضطراب، شرم یا احساس شکست همچنان واقعیاند؛ اما دیگر لازم نیست آنها را شاهدی قطعی بر مشکلات فردی بدانیم.
با وجود این، توجه به متن اجتماعی به معنای ارائهی توضیحی آماده نیست که نتیجه بگیریم: «مشکل از شما نیست؛ همهچیز تقصیر جامعهست.» چراکه اگر درمانگر از پیش تصمیم گرفته باشد که حقیقت زندگی مراجع چیست، صرفاً روایت غالب مراجع را با روایت غالب دیگری جایگزین کرده است.
کار روایتمحور بیش از آنکه ارائهی پاسخی نهایی باشد، گشودن امکان پرسشهایی تازه است؛ پرسشهایی نظیر اینکه:
- این تصور چه زمانی وارد زندگی شما شد؟
- چه چیزهایی به آن قدرت دادهاند؟
- این روایت برای آنکه پذیرفته شود، از شما خواسته تا از چه چیزهایی صرفنظر کنید؟
- چه کسانی از تن ندادن شما به آن خبر دارند؟
- آیا زمانهایی بوده که برخلاف خواستهی این روایت عمل کرده باشید؟
- آن لحظهها دربارهی ارزشها و خواستههای شما چه میگویند؟
زندگی هیچکس داستانی یکدست نیست. حتی روایت غالبی مانند «من همیشه شکست میخورم»، برای آنکه به روایتی حقیقتاً غالب دربیاید، ناچار است بخشهایی از تجربهی زیستهی فرد را بپوشاند: آن زمانهایی که فرد در برابر آن ایستادگی کرده، از رابطهای مراقبت کرده، برخلاف ترسش تصمیم گرفته یا ارزشی را در وضعیتی دشوار زنده نگه داشته است.
روایتدرمانی نمیخواهد داستانی خوشبینانه جعل کند، بلکه میکوشد تجربههایی را که زیر سایهی داستان غالب نادیده ماندهاند، از نو به کلام دربیاورد.
درمانگر کجای داستان میایستد؟
در چنین اتاقی، جایگاه درمانگر نیز تغییر میکند. او قاضی عبوس و بیطرفی نیست که معنای «حقیقی» زندگی مراجع را کشف و اعلام کند. هرچند دانش و تجربهی حرفهای خود را کنار نمیگذارد، نسبت به قدرت آن هشیار میماند. میداند هر تشخیص و نامگذاریای اگرچه میتواند امکانی برای فهمیدن فراهم کند، در عین حال امکان دارد که تجربهی پیچیدهای را به برچسبی تنگنظرانه کاهش دهد.
درمانگر روایتمحور, شنوندهای منفعل هم نیست. او همراهی اثرگذار است که مسئولیت اثرگذاری خود را میپذیرد. پرسشهای او برخی مسیرها را ممکن و برخی مسیرهای دیگر را ناممکن میکنند. لذا او بهجای آنکه صرفاً بپرسد «چگونه مراجع را به تفسیر درست برسانم؟»، از خود میپرسد: «پرسش من به کدام روایت قدرت میدهد؟ آیا صدای مراجع در این گفتوگو پررنگتر میشود یا صدای نظریهی من؟»
بدینترتیب، رواندرمانی از تشخیصگذاری یکسویه و آمرانه به گفتوگویی مشفقانه و کنجکاوانه نزدیک میشود؛ گفتوگویی میان دو انسان که هر دو در متن اجتماعی و فرهنگی خاصی زندگی میکنند، اما مراجع همچنان صاحب دانش اصلی دربارهی زندگی خویش است.
روایتدرمانی ادعا ندارد که همان قطعهی گمشدهای است که همهچیز را توضیح میدهد. اما شاید اهمیت آن دقیقاً در همین فروتنی باشد: در پذیرفتن اینکه هیچ نظریهای نمیتواند تمام پیچیدگی زندگی را دربرگیرد. اتاق روایتمحور میتواند فضایی باشد برای شنیدن صداهای بهحاشیهراندهشده، دیدن ردپای قدرت در خصوصیترین داوریهایمان و ساختن روایتهایی که نه الزاماً زیباتر، بلکه به تجربهی زیستهی ما وفادارتر و نسبت به زندگی گشودهترند.
و آغاز این بازنویسی اغلب میتواند تنها با یک پرسش ساده باشد که:
«این صدایی که میگوید شما کافی نیستید، از کجا آمده است—و آیا این صدا، تنها صدای موجود در روایت زندگی شماست؟»
منبع
Madigan, S. (2019). Narrative therapy (2nd ed., p. 47). American Psychological Association.
نقاشیها اثر پان آشر هستند.


