زندگی زیر سایه ابهام: راهبردهای روانشناختی در مواجهه با بحران‌ها

به خیابان می‌روی بی‌آنکه بدانی بازمی‌گردی یا خیر. به پنجره‌ها چسب می‌زنی‌ و برای یک تا دو هفته در بطری‌های پلاستیکی، آب ذخیره می‌کنی. زندگی‌ات را در یک چمدان خلاصه می‌کنی، بی آنکه بدانی دقیقا چه زماني باید خانه را ترک کنی.

غرق در نگرانی‌هایت درباره‌ی آینده هستی که صدایی مهیب می‌شنوی، برمی‌گردی پیش عزیزانت و چهره نگران مادر را نگاه می‌کنی. پدر با لبخندی می‌گوید: این یکی رعد و برق بود.

در مقاله «صحنه‌هایی که نباید می‌دیدیم: فهمی روانکاوانه از فروپاشی‌ جمعی» خواندیم که چگونه وقتی نظم یک جامعه بر اثر پدیده‌هایی مانند انقلاب، سیل، زلزله، جنگ، قطعی برق و اینترنت مختل می‌شود، نحوه واکنش افراد به آن سرنوشت‌ساز خواهد بود.

گفتیم چنین جامعه ای شبیه تقاطع خیابانی است که چراغ راهنمایی آن شکسته و عبور کردن از آن همه شلوغی، نیاز به هوشیاری، همکاری و خلاقیت دارد.

اکنون به تقاطع بعدی رسیده‌ایم. تقاطعی که نه تنها چراغ راهنمایی، بلکه تمام چراغ‌های شهر خاموش شده است و این همه‌ی ماجرا نیست؛ طوفان شدیدی شکل گرفته که زمین را لغزنده و دید همه را بسیار محدود کرده است.

در این فضای مبهم و مه‌آلود چه کاری از دستمان ساخته است؟ چگونه ما و عزیزانمان می‌توانیم با کمترین خسارت و به سلامت از این گلوگاه‌ اجتماعی عبور کنیم؟ «ما» بعد عبور از این نقاط حساس چه کسی هستیم؟ در این مقاله کوتاه به دنبال پاسخی برای این پرسش ها می‌گردیم.

قدم اول: تحمل ابهام

ما ذاتا از ابهام اجتناب کرده و آن را انکار می‌کنیم؛ چرا که به دنبال حفاظت از خود هستیم اما همواره به میزانی که از قبول این ابهام و درد و رنج همراه آن فرار می‌کنیم، دچار مشکل می‌شویم. ویکتور فرانکل، روانپزشک و بنیانگذار رویکرد معنادرمانی، در اردوگاه آشویتس متوجه شد زندانی‌هایی که امید واهی به آزادی زودهنگام داشتند (مثلا تصور می‌کردند تا کریسمس آزاد می‌شوند)، با رسیدن کریسمس و آزاد نشدن، از نظر روانی و جسمی فرو می‌پاشیدند؛ اما در مقابل کسانی که رنج و تاریکیِ این پیش‌بینی‌ناپذیری را قبول کردند، بهتر دوام آوردند.

گو اینکه تحمل ابهام (Tolerance for Ambiguity) تحمیل‌شده، خود یکی از سازگارانه‌ترین شیوه‌های زیستن در شرایط دشوار باشد.  

تاسف بار است که برای چاره‌ی امروزمان به سراغ روایت آشویتس می‌رویم و دردناک است که یکی از معنادارترین رویکردهای روانشناختی را از جنگی خانه‌مان‌سوز به یادگار داریم. اما شاید همین دردهای مشترک است که می‌تواند ما را از انزوای تاریکی به همدردی تاریخ نزدیک کند. 

قدم دوم: در جدال با اضطراب

آنچه مواجهه با ابهام را پیچیده‌تر می‌کند، اضطراب است. بسیاری از ما باور داریم هر چقدر بیشتر مضطرب باشیم، نتیجه نهایی بهتر خواهد بود اما نتایج مطالعات سوزان .م. اورسیلو و الیزابت روئمر، نویسندگان کتاب گذر از اضطراب با بهوشیاری، حقیقت دیگری را نشان می‌دهد.

در این کتاب می‌خوانیم گاهی آنچه بیش از یک موقعیت نامعلوم و اضطراب آور می‌تواند خطرناک باشد، خود اضطراب است. همانطور که در بسیاری از زمین‌لرزه‌ها، آسیب ناشی از واکنش تکانشی به زلزله از آسیب ریزش آوار بیشتر گزارش می‌شود.

گاه اضطرابی که کارکرد آن، آمادگی برای رویداد‌های غیرقابل کنترل است، خود از کنترل خارج می‌شود. به بیانی دیگر، از اضطرابمان مضطرب می‌شویم. می‌توانید تصور کنید فردی را که هنگام شنیدن صدای انفجار آنقدر وحشت‌زده می‌شود که به جای پناه گرفتن، شروع می‌کند به گریه و دویدن‌های بی هدف یا کسی که از ترس بمباران حتی در زمان آتش‌بس هم حاضر نیست از خانه خارج شود؛ راننده‌ای که با شنیدن صدای موشک چنان دچار اضطراب شده که پدال گاز را تا آخر فشار می‌دهد و تصادف می‌کند و دانشجویی که ناامیدانه به فکر خاتمه زندگی خود می‌افتد. در تمام این موارد آنچه مانع انتخاب های موثر می‌شود، نه عامل ترسناک که خود ترس است.

ترس و اضطراب، آسیب‌پذیری و افکار غیرمعمول در موقعیت اجتماعی کنونی، هرچند آزارنده اما طبیعی است و هیچ میزانی از مصمم بودن، انگیزه، نظم یا مدیتیشن نمی‌تواند مانع بروز این احساسات شود. آشوب این روزهایمان یک پاسخ طبیعی است؛ حتی اگر دیگر صدای جنگنده‌ها را نمی‌شنویم اما بوی باروت را فراموش نکرده‌ایم.

اگر نمی‌توانیم خودمان را دوباره سر پا کنیم و به قولی به «روال عادی» برنگشته‌ایم، حق داریم. زیستن در سایه‌ی ابهام اجتماعی، چیز عادی‌ای نیست. منصفانه نیست اگر این احوال ناخوش را به حساب ضعف شخصی، امر نامعقول یا شکست در هضم تجربه بپنداریم. 

قدم سوم: تکیه‌گاه‌های جمعی در دل بحران

امیل دورکیم، جامعه‌شناس نامدار، در کتاب «خودکشی، مطالعه‌ای جامعه‌شناختی»، یکپارچگی و پیوند اجتماعی را یکی از مهم‌ترین عناصری می‌داند که به افراد در گذر از بحران‌ها کمک می‌کند. به تجربه دیده‌ایم وقتی افراد در شرایط مبهم، به گروهی احساس تعلق کنند و مجذوب اهداف مشترک آن گردند، کم‌کم علاقمندیشان به زندگی برمی‌گردد.

با این وجود، پیوند اجتماعی همواره رابطه‌ای دو سویه با بحران‌ها دارد. دورکیم با مطالعه‌ی پدیده‌ی خودکشی در کشور‌های مختلف اروپایی به این نتیجه رسید که خیزش‌های اجتماعی و انقلاب‌ها سبب افزایش پیوند اجتماعی می‌شوند. و جنگ‌ها می‌توانند با برانگیختن احساسات ملی‌گرایانه و فراخوانی روحیه‌ی میهن‌پرستی هم‌بستگی را تقویت کنند.

اما جالب است بدانید این جامعه شناس بعد‌ها در تکمیل پژوهش‌های خود نوشت: جنگ‌هایی که صرفا به ابتکار صاحبان قدرت و بی‌توجه به خواست مردمشان آغاز می‌شوند، سبب تشدید انزوای اجتماعی و اضطراب جمعی می‌‌گردند.

اگر بحران‌ها اضطراب را افزایش می‌دهند؛ شاید بهتر است بپرسیم این اضطراب از کجا برمی‌خیزد و چه چیزی را در واقع درباره وضعیت انسانی و جمعی ما بازگو می‌کند؟

قدم چهارم: زیستن به مثابه نافرمانی

سمیر چوپرا، استاد کالج بروکلین، در کتاب درخشان خود «اضطراب: یک راهنمای فلسفی» پرسش مهمی را مطرح می‌کند: «چطور ممکن است اضطراب ما فقط متعلق به خودمان باشد، وقتی انسان‌ها موجوداتی ناگزیر اجتماعی‌اند و محصول جامعه و نیروهای اجتماعی‌ که همیشه در حال فعالیت‌ هستند؟»

او در ادامه چنین پاسخ می‌دهد: «در شرایطی که احساس آزادی نمی‌کنیم، سرکوب شده‌ایم، به ستوه آمده‌ایم و به حاشیه رانده شده‌ایم، اضطراب فریاد اخلاقی ما خواهد بود».

زیستن با اضطراب در نظر چوپرا نه یک پدیده‌‌ی فردی و آسیب شناختی بلکه پدیده‌ای اجتماعی و حتی سالم تلقی می‌شود. به عقیده‌ی او، قدرت طلبانی که با سیاست‌های خود باعث اضطراب و ترس در جامعه شده‌اند، ترجیح می‌دهند که آدم‌ها به دنبال ریشه‌ی اضطرابشان در راهنمای تشخیصی اختلالات روانی یا نسخه‌های روانپزشکی باشند! 

دهن‌کجی به خدایان

آلبر کامو در افسانه سیزیف، اسطوره‌ای از یونان باستان را به تصویر می‌کشد که توسط خدایان محکوم شده، سنگ عظیمی را تا ابد به بالای کوهی ببرد؛ در حالیکه هر بار نزدیک قله، سنگ به پایین می‌غلتد.  

شاید بگویید «بدا به حال سیزیف»؛ اما کامو در اظهارنظری متفاوت، معتقد است باید سیزیف را خوشحال تصور کنیم، چون همین عمل آگاهانه‌ی او در هل دادن سنگ، دهن‌کجی‌ست به خدایانی که او را محکوم کرده‌اند. خدایانی که منتظر انفعال، ناامیدی و در نهایت خودکشی سیزیف بودند، غافلگیر از این اند که او از تلاش کردن دست نمی‌کشد و هر روز به زیستن ادامه می‌دهد.

زیستی که اگرچه بی‌نتیجه به نظر می‌رسد، نمادی‌ از نافرمانی علیه ساختاری است که هدف آن سرکوب و تسلیم ماست. چنین نافرمانی‌ای اگر چه زمانی در گرفتن دست یکدیگر و فریاد زدن اتفاق می‌‌افتاد اما این بار می‌تواند در آب دادن به گلدان، شانه کردن موهایمان و نوشیدن یک استکان چای گرم معنا پیدا کند. 

رنجی که لایقش نبودیم

نه فرانکل، نه کامو و نه هیچ اندیشمند یا نظریه‌پردازی نمی‌تواند آنچه بر ما می‌گذرد را حقیقتا توضیح دهد؛ گو اینکه درک این تجربه‌‌ی رنج‌آلود، یکتا و ناخوانده‌ تنها از افرادی در همین زمان و مکان برمی‌آید.

ما در دالان، تلاش می‌کنیم که با کنارهم گذاشتن کلماتمان به این تجربه معنا ببخشیم و به کمک یکدیگر شیوه‌های خلاقانه‌ای برای نافرمانی کشف کنیم! قرار است این روزها از «سرو ماندن» بگوییم.  

 

*نقاشی‌ها، آثار Brian Kershisnik هستند. 

منابع

CHOPRA, S. (2024). Anxiety: A Philosophical Guide. Princeton University Press.

Lizabeth Roemer and Susan M. Orsillo (2011), The Mindful Way Through Anxiety: Break Free from Chronic Worry and Reclaim Your Life

Albert Camus (1942), The Myth of Sisyphus

Émile Durkheim (1897), Suicide: A study in sociology,

Viktor E. Frankl (1946), Man’s search for meaning

فهرست عناوین

کوله پشتی
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری