صحنه جایی است که اتفاقی برجسته به چشم میآید؛ مانند صف کشیدن خودروها پشت چراغ قرمز، حرکت قطار مترو، مشغول کار بودن، بازگشت دانشآموز به خانه یا غذا خوردن. ویژگی اصلی این صحنهها، عادی و روزمره بودن آنهاست. آنها تار و پود زندگی روزمره ما را تشکیل میدهند.
اما گاهی این نظم روزمره فرو میپاشد. لحظهای که چراغ قرمز از کار میافتد، مترو خراب میشود، نامه اخراج از راه میرسد، دانشآموزی با دست زخمی به خانه برمیگردد یا در غذا، مویی پیدا میشود. ویژگی بارز این صحنهها، غیرعادی و غیرقابل پیشبینی بودنشان است. این لحظات ما را در برابر یک پرسش جدید قرار میدهند.
فروید نخستین بار در تحلیل بیمارش، «گرگمرد»، برای توصیف این موقعیتها از عبارت «صحنه آغازین» (Primal Scene) استفاده کرد و گفت: «واکنش شما به صحنه آغازین نشان میدهد چه کسی هستید».
اما صحنهی آغازین چیست؟ چرا فروید رمز شناخت عمیق انسان را در مواجهه با این صحنههای آغازین میدانست؟ پاسخ اینجاست: در تفسیری که او از مورد گرگمرد ارائه داد.
گرگمرد: جنجالیترین پرونده تاریخ روانکاوی
سرگئی پانکیف(Sergei Pankejeff)، ملقب به گرگمرد، جوانی ۲۳ ساله و ثروتمند از روسیه بود. او به دلیل علائمی چون وسواس، فوبیا، مشکلات رودهای، افسردگی و کابوسهای شبانه نزد فروید آمد.
گرگمرد هفتهای پنج روز روی کاناپه فروید دراز میکشید و بیشتر صحبتهایش را به تکرار یک رویا اختصاص میداد؛ رویایی که از چهار سالگی تا آن زمان میدید: شش یا هفت گرگ سفید که روی درخت گردو ایستادهاند و به طرز وحشتناکی به او خیره شدهاند.
جالب است بدانید پروندهی گرگمرد تا پنجاه سال بعد از درمانش نزد فروید، همچنان در محافل روانکاوی مورد بحث و بررسی بود.
تفسیر فروید از رویا و علائم گرگمرد
فروید متوجه شد که گرگها در رویای بیمار نماد پدرش هستند. او پی برد که بیمار احتمالاً در ۱۸ ماهگی با یک صحنه نخستین- که میتوانست واقعی، یا کاملاً خیالی و بازسازیشده باشد – مواجه شده یعنی، شاهد رابطه جنسی پدر و مادرش بوده است.
اما فروید چگونه به چنین تفسیری رسید؟
او پاسخ میدهد: کودک انسان، مادر را منبع لذت برای رفع نیازهایش میبیند و میخواهد مادر کاملاً متعلق به او باشد. زمانی که او بهطور اتفاقی، پدر را در حال دستدرازی به مادر میبیند، در واقع با صحنه نخستین روبرو شده است.
درک و پذیرش این صحنه برای کودک دشوار است و نحوه مواجهه کودک با آن صحنه در کنار تعارضات دیگر، باعث ایجاد سیمپتومهایش میشود.
قبل از واکنش گرگمرد به صحنه نخستین، لازم است بدانیم که حفظ این تصویر، تلاش کودک در جهت یکی شدن با مادر و حذف پدر به عنوان رقیب است.
واکنش گرگ مرد به صحنه نخستین
از نظر فروید، ذهن کودک پس از دیدن این صحنه، که تصویر مالکیت بر مادر را در هم میشکند، آن را انکار میکند؛ گویی هرگز رخ نداده است. کودک با فشار و صرف انرژی زیاد، این ابژه از دست رفته(مادر) را برای همیشه در خود حبس میکند و اجازه نمیدهد از بین برود یا با آن خداحافظی کند.
اما پدر چه میشود؟
پدر یا همان «دیگری» که همواره خارج از وجود کودک قرار دارد، پس از این واقعه به شکل یک تهدید قدرتمند برای کودک در میآید؛ زیرا این احتمال وجود دارد او که یکبار مادر را ربوده، دوباره این کار را تکرار کند یا از تمایلات لذت جویانه کودک نسبت به مادر آگاه شود و او را اخته کند؛ آنچه فروید «اضطراب اختگی» نامید.
فانتزی مالکیت بر مادر
تمایلات کودک برای مالکیت و کنترل به مادر محدود نمیشود. نگه داشتن مدفوع، دیگر تلاشِ کودک در مرحلهی مقعدی برای حفظ ابژهای است که در نهایت باید از دست برود. این نگه داشتن برای او تبدیل به لذتی سادیستی میشود که به وسیلهی آن، ناهشیارانه به لجبازی و نافرمانی با پدر(قانون) میپردازد.
در مقابل، تصویر پدر یا دیگری به عنوان مانع و تهدید قدرتمند در برابر لذت، به هر چیزی که شباهتی به تهدید اولیه داشته باشد، پرتاب یا فرافکنی میشود. مانند گرگهای سفید که تداعیکننده لحاف سفید در صحنه نخستین هستند.
بر این اساس، علائم گرگمرد اینگونه فهمیده میشوند:
- افسردگی: از دست دادن انرژی روانی در راه نگه داشتن موضوع عشق (مادر) درون خود و عدم سوگواری برای آن.
- مشکلات رودهای: تلاش ناهشیار بیمار برای نگه داشتن مدفوع در درون خود و خارج نکردن آن. در نهایت فرد مجبور به تنقیه(پاکسازی روده) میشود.
- وسواس خساست: پول در خوانش روانکاوی کلاسیک، به مثابهی یکی از ابژههای نمادین احتباس عمل میکند. از همین رو، خساست گویی تلاش ناهشیار بیمار است در جهت نگه داشتن پول در درون خود و خرج نکردن آن.
- گرگهراسی (فوبیا): پرتاب تصویر تهدیدآمیز پدر به محرکی مشابه و کمخطرتر.
صحنهای که سرنوشت جامعه را رقم میزند
همانطور که مثال زدیم، از کار افتادن چراغ راهنمایی، خراب شدن مترو یا قطع برق و اینترنت، صحنههای نخستین جامعه در سطح کوچکتر هستند. لحظاتی که مردم باید تصمیم بگیرند، بدون اینکه پاسخی از پیش تعیینشده برایشان طراحی شده باشد.
اما چنین لحظات سرنوشتسازی در سطح کلان جامعه کدامند؟
جنگ، زلزله، آلودگی هوا، کرونا، انقلاب. اینها لحظاتی پرتلاطم، پرالتهاب و نفسگیر هستند که اگرچه آمیخته با امید، ترس، غم و خشماند، اما از سوی دیگر فرصتی برای تجلی نیروی زندگی(Eros) در برابر خطر مرگاند(Thanatos) و امید و شوری شدید برای بقا را بیدار میکنند. اتفاقا در چنین لحظات دشواری بیش از همیشه، احساس زنده بودن میکنیم.
بر اساس این دیدگاه، علیرغم تفاوت ذاتی این رویدادها، شباهتهایی بین دیدن مادر در دستان پدر، پیدا شدن مو در غذا و وقوع یک جنگ یا انقلاب وجود دارد.
این شباهتها در آن است که همگی تعادل روانی فرد و جامعه را برهم میزنند و آنها را مجبور به واکنش میکنند. واکنشهایی که در پاسخ به برهم خوردن این تعادل انجام میشوند، تلاشهاییاند برای برگرداندن آن تعادل، که تکرار بیش از حد آنها (مانند گرگمرد) بیماری را به وجود میآورد.
اکنون این پرسش پیش میآید: آیا ممکن است جامعه، در نتیجهی شیوهی مواجههاش با صحنههای نخستین خود، بیمار شده باشد؟ اگر پاسخ مثبت است، چگونه چنین چیزی ممکن است و علائم این بیماری چیست؟
وقتی نظم اجتماعی در هم میشکند
لحظه از کار افتادن چراغ راهنمایی را دوباره تصور کنید. به نظر شما رانندگان چگونه با این امر غیرقابل پیشبینی برخورد میکنند؟ مشاهده این لحظه میتواند یکی از بهترین فرصتها برای درک سازوکارهای عمیق یک جامعه باشد.
هانس موندِرمن در سال ۲۰۰۳، این مشاهده را در شهر دراختن هلند انجام داد. آزمایش او با هدف بررسی نظریه «فضای مشترک» صورت گرفت: نظریهای شهری-رفتاری که میگوید «هرچقدر کنترل رسمی کمتر باشد، تعامل انسانی بیشتر و فضای اجتماعی امنتر میشود».
نتیجه مشاهده نشان داد که پس از قطع برقِ پرترددترین تقاطعِ دراختن به مدت دو سال، شمار تصادفات ۱۸ برابر کاهش یافت نسبت به چهار سال قبل از قطع برق.
پس موندرمن نتیجه گرفت: وقتی همه رانندگان میدانند که باید هوشیارتر باشند و عقل سلیمشان را به کار بگیرند، عبور و مرور سریعتر میشود. گویی قوانین، بر خلاف انتظار ما، باعث کاهش حساسیت مردم شده و ظرفیتی مانند همکاری را در آنها از بین میبرد و انگار آنها را مانند افرادی میکند که در خواب راه میروند.
یک آزمایش ساده، جامعه را لو میدهد
اما چنین آزمایشی را در جوامع دیگر تصور کنید. آیا ممکن است با جامعهای متفاوت از هلند روبرو شویم که رانندگانش پس از قطع چراغ، میزان تصادفاتشان افزایش یابد؟
چنین جامعهای اینگونه خواهد بود که رانندگانش در صحنه آغازین، خاموش شدن چراغ را انکار میکنند، تصویر چراغ سبز را متعلق به خود میدانند و عجولانه وارد تقاطع میشوند، و تصویر چراغ قرمز را بر «دیگری» پرتاب میکنند.
در چنین وضعیتی، هیچ رانندهای نمیپذیرد که حق کاملاً با او نبوده، خود را قربانی و دیگران را تهدیدی برای عبور از تقاطع میداند. این نوع مواجهه، به کور شدن گره ترافیکی و شکلگیری دعواهای خیابانی منجر میشود. بنابراین یک صحنه نخستین در سطح کوچک، واکنش جامعه را برملا میکند.
اگرچه بدیهی است پدیدههای اجتماعی حاصل برهمکنش نیروهای سیاسی، اقتصادی و تاریخیاند؛ اما این متن تنها یکی از لایهها، ناهشیاری این فرایند را دنبال میکند. حال اگر با این ملاحظه، الگوی رفتار جمعی در مثال چراغ راهنمایی را به انقلابهای آزادیخواهانه تعمیم دهیم، متوجه میشویم که:
چگونه بسیاری از انقلابها در طول تاریخ، با حفظ تصویری جاویدان و انحصارطلبانه از آزادی، آن را از دست میدهند. بله درست خواندهاید؛ آزادی را از دست میدهند.
آزادی شکننده است و جنبشها و انقلابهایی که شکننده بودن فانتزی آزادی، اتحاد و رفاه ملی را نمیپذیرند، آن را در خود حبس میکنند و دیگری را تهدیدی بسیار خطرناک برای آزادی خود میبینند.
آنها هر عاملی که تهدیدی برای فانتزیها و آرمانهایشان محسوب شود را با برچسبهایی مانند دشمن، جداییطلب، حکومتی، ضد انقلاب و چپ، کنسل میکنند! نتیجهی چنین انقلابهایی، جامعهای ازهمشکافته و هزار پاره است که هر بخش آن، بخشهای دیگر را کنار میزند.
بنابراین، همانطور که در مثالهای قبل، مشکل اصلی در همآغوشی پدر و مادر، مو در غذا یا خاموش شدن چراغ راهنمایی نبود، بلکه در شیوه واکنش به آن بود؛ مشکل این جوامع نیز نه در خود جنبشهای آزادیبخش، بلکه در نحوهی مواجهه با آنها است.
علائم بیماری جامعه: چرخه انقباض و رهاسازی
در چنین نقطهای، اگر جامعه به جای مواجهه با شکنندگی این ایدهآلها، همچنان آنها را انکار کند و در خود حبس نماید، دچار علائم (سیمپتوم) میشود. اکنون میتوان دید که: صفهای بنزین، پسانداز افراطی طلا و دلار و مشکلاتِ رودهایِ قشر بزرگی از جامعه، همگی تلاشی ناهشیار برای نگه داشتن مادر در درون خود است.
در مقابل، ستیزهجویی با اقلیتهای سیاسی، مذهبی، قومی و جنسی که موجب انزوای ملّی و ازخودبیگانگی میشود به عنوان نمادی از گرگهراسی (پرتاب تهدید) فهم میشود.
در نهایت، از تحلیل بالا چنین برمیآید که الگوی جنبشهای آزادیخواهانه در دهههای اخیر، الگویی از حبس فانتزی آزادی و اتخاذ یک رویکرد خسیسگونه نسبت به آن است؛ به این شکل که در طولانیمدت، کمترین کنشهای آزادیخواهانه در صحنه اجتماع را شاهد خواهیم بود و سپس رها کردن تمامی «میل به آزادی» در زمانی محدود و با شدت زیاد.
این دقیقاً مانند الگوی مدیریت پول و عملکرد رودهی گرگمرد است. این دورههای طولانی انقباض شدید و تخلیههای فوری و کوتاه مدت، به شکل دورههای تکرار میشوند. اکنون چگونه میتوان جنبشهای اجتماعی را از افتادن در دام تکرار نجات داد؟ چطور میتوان مطمئن بود که یک جنبش آزادیخواهانه، حقیقتاً آزادیبخش است؟
درس گرفتن از آلمانیها؛ شکنندگی ایدهآلها
پاسخ این است: هیچگاه نمیتوان مطمئن بود!
با توجه به آنچه گفته شد و با در نظر گرفتن اینکه هیچ جامعهای را نمیتوان با یک بیمار روانکاوی یکی دانست، میتوان نتیجهگیری محتاطانهای کرد که برای آزادیخواهان، درک اینکه آزادی هیچگاه به طور کامل تحقق نمییابد، خود آزادیبخش است.
این جمله را بهتر از هر جامعهای، آلمانیها درک میکنند. بیایید تا نگاهی بیندازیم به کتاب «درس گرفتن از آلمانیها: خاطرهٔ شرّ و مسئلهی نژاد»، نوشتهی سوزان نیمن از بزرگترین فیلسوفهای اخلاق در دانشگاه هاروارد.
در این کتاب با مرور تاریخ آلمان میفهمیم که آنها تنها زمانی پس از سالها از صحنه نخستین جنگ جهانی دوم (که آن را جنگ رهاییبخش مینامیدند) درس گرفتند که رویای «نژاد برتر بودنِ» خود را کنار گذاشتند. آنها علاوه بر تبدیل شدن به قطب پناهجویان اروپا، نظامی خودسنجشگر طراحی کردند که در آن مفاهیمی مانند اتحاد، ملت و آزادی دائماً بازتعریف میشوند.
آنها هویت ملی خود را ساکن، برتر و بینقص ندیدند، بلکه آن را همواره در تعامل با ملتهای دیگر درک کردند. چنین نظام سنجشیای، از آن جهت که خود نیز توسط نظامی دیگر دائماً مورد سنجش و بازبینی قرار میگیرد، پویا و منحصر به فرد است.
با این حال، حتی چنین نظامهایی ممکن است بعد از مدتی فاسد شوند و آلمانیها اکنون این را بسیار خوب درک میکنند. پس همواره هنگام عبور از تقاطعهای تاریخی، هوشیاری خود را حفظ میکنند و به چراغ راهنمایی بسنده نمیکنند.
بازخوانی صحنه: توقف پیش از تقاطع بعدی
پیش از آنکه جامعه وارد صحنهای تازه شود، لازم است برای لحظهای مکث کند و به صحنههای آغازین خود نگاه کند؛ همان لحظههایی که تعادلش را برهم زدهاند و واکنشهایش را آشکار کردهاند.
بازخوانی این صحنههای قدیمی نه برای تکرارشان، بلکه برای بیرون آمدن از چرخه تکرار ضروری است؛ برای آنکه بدانیم چه چیز را انکار کردهایم، چه را در خود حبس کردهایم و چه چیزی را بیهوده به دیگری پرتاب کردهایم.
تنها از خلال این نگاهِ دوباره است که امکانِ ساختن نظمی تازه، صحنهای متفاوت و پاسخی خلاقانهتر به فروپاشیهای آینده پدیدار میشود.
اگر میخواهید درباره تحلیل روانکاوانه شورشها و جنبشهای آزادیطلبانه بیشتر بخوانید، با دالان همراه باشید.
منابع
Phillips, A. (2016). Unforbidden pleasures. Farrar, Straus and Giroux.
Neiman, S. (2019). Learning from the Germans: Race and the memory of evil.
Khanna, R. (2024). Freud’s “Mourning and Melancholia”.
Quinodoz, J.-M. (2005). Reading Freud: A Chronological Exploration of Freud’s Writings.
Freud, S. (1918). From the History of an Infantile Neurosis.





