شخصیت و خیانت: از تیپ شخصیتی تا فرمول‌بندی روان‌پویشی

خیانت در روابط عاطفی اغلب با یک پرسش آغاز می‌شود: «چرا؟»

برای فردی که با خیانتِ شریکش مواجه شده، پاسخ به این سؤال فقط جنبه کنجکاوی ندارد. او می‌خواهد بفهمد چه اتفاقی در رابطه افتاده، چه چیزی از چشمش پنهان مانده و مهم‌تر از همه، آیا ممکن است این تجربه دوباره تکرار شود.

اما پاسخ فردی که وارد رابطه‌ی خارج از تعهد شده، همیشه روشن نیست. گاهی از نارضایتی در رابطه صحبت می‌کند، گاهی از تنهایی، کاهش صمیمیت یا مشکلات جنسی و گاهی هم می‌گوید: «خودم هم دقیقاً نمی‌دانم چرا».

از منظر روان‌پویشی، این «نمی‌دانم» می‌تواند نقطه شروع مهمی باشد. نه به این معنا که هر خیانتی الزاماً معنایی پیچیده و ناهشیار دارد؛ بلکه به این دلیل که انگیزه‌های رفتار انسان، همیشه به آنچه خودش در لحظه، درباره رفتارش می‌گوید محدود نمی‌شوند.

در این نگاه، سؤال فقط این نیست که چرا فرد وارد رابطه با دیگری شده است. سؤال دقیق‌تر این است:

این رابطه‌ی خارج از تعهد، در جهان روانی این فرد چه کارکردی داشته است؟

و اگر بخواهیم یک قدم جلوتر برویم:

این خیانت در چه سطحی از سازمان شخصیت، با چه سبک شخصیتی، با استفاده از چه دفاع‌هایی و در خدمت تنظیم کدام تعارض یا نیاز روانی شکل گرفته است؟

برای دیدن ویدیوی کامل 6 جلسه از اتاق درمان خیانت و مداخله روان‌شناختی در بحران خیانت اینجا را کلیک کنید.

 

خیانت یک تیپ شخصیت ندارد

پیش از هر بحثی درباره شخصیت و خیانت باید از یک ساده‌سازی رایج فاصله گرفت. نمی‌توان افراد را بر اساس تیپ شخصیتی به «خیانت‌کننده» و «وفادار» تقسیم کرد.

خیانت پدیده‌ای چند‌عاملی است. ویژگی‌های فردی، کیفیت رابطه، دلبستگی، نگرش به روابط جنسی، فرصت، فرهنگ، شرایط زندگی و انتخاب آگاهانه‌ی فرد می‌توانند در آن نقش داشته باشند.

بنابراین وقتی از رابطه شخصیت و خیانت صحبت می‌کنیم، هدف پیش‌بینی قطعی رفتار نیست.

شخصیت بیشتر به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا یک رفتار ظاهراً مشابه می‌تواند در دو فرد، معنای روانی کاملاً متفاوتی داشته باشد.

ممکن است رابطه سوم برای یک نفر، راهی برای ترمیم عزت‌نفس باشد؛ برای دیگری فضایی برای تجربه میل؛ برای فردی دیگر، شکلی از برون‌ریزی پرخاشگری؛ و برای شخصی دیگر بخشی از الگویی گسترده‌تر از هیجان‌خواهی، استحقاق یا استفاده ابزاری از دیگران.

از این منظر، خودِ رفتار به‌تنهایی اطلاعات کافی در اختیار ما قرار نمی‌دهد.

پیش از تیپ شخصیت، باید سطح سازمان شخصیت را دید:

یکی از تمایزهای مهم در تشخیص روان‌پویشی، تفاوت میان سطح سازمان شخصیت و سبک یا تیپ شخصیت است.

در مدل کرنبرگ، سازمان شخصیت بر اساس مؤلفه‌هایی مانند انسجام هویت، کیفیت دفاع‌ها و واقعیت‌سنجی ارزیابی می‌شود. به همین دلیل دو نفر که هر دو ویژگی‌های خودشیفته‌وار دارند ممکن است از نظر ساختار روانی بسیار متفاوت باشند.

یکی ممکن است هویت نسبتاً منسجمی داشته باشد، بتواند احساس گناه را تحمل کند، تناقض‌های خود و شریکش را ببیند و مسئولیت رفتارش را بپذیرد.

دیگری ممکن است برای حفظ تصویر خود به دوپاره‌سازی، انکار، فرافکنی یا بی‌ارزش کردن شریک متوسل شود.

بنابراین دانستن اینکه فرد «خودشیفته» یا «هیستریک» است، به‌تنهایی کافی نیست.

سؤال مهم‌تر این است که این سبک شخصیتی در چه سطحی از سازمان روانی قرار گرفته است.

این تمایز به‌ویژه در درمان خیانت اهمیت پیدا می‌کند، زیرا نحوه مواجهه فرد با افشا، ظرفیت تحمل شرم، توانایی پذیرش مسئولیت و امکان تجربه پشیمانی تا حد زیادی به سطح عملکرد شخصیت مربوط است.

خیانت در سطح نوروتیک

وقتی مسئله، بیشتر تعارض است تا فروپاشی ساختار؛ افرادی با سازمان شخصیت نسبتاً سالم یا نوروتیک نیز ممکن است خیانت کنند. بنابراین وقوع خیانت به‌خودی‌خود شاهدی بر وجود اختلال شخصیت یا سازمان مرزی نیست.

در سطح نوروتیک، هویت معمولاً منسجم‌تر است، واقعیت‌سنجی حفظ شده و فرد ظرفیت بیشتری برای تحمل دوسوگرایی دارد. او می‌تواند از شریکش خشمگین باشد و همچنان او را دوست داشته باشد؛ می‌تواند از رابطه ناراضی باشد، بدون اینکه تمام رابطه را بی‌ارزش بداند.

در چنین فردی، خیانت ممکن است بیشتر حول یک تعارض روانی، سازمان یافته باشد.

تعارض میان تعهد و میل، امنیت و هیجان، مسئولیت و آزادی، تصویر اخلاقی فرد از خودش و بخش‌هایی از میل که نتوانسته در زندگی آگاهانه‌ی خود جایی برای آن‌ها پیدا کند.

گاهی بحران‌های زندگی نیز این تعارض‌ها را فعال‌تر می‌کنند: میانسالی، مواجهه با افزایش سن، تغییرات بدنی، سوگ، شکست شغلی، تغییر نقش‌های خانوادگی یا احساس اینکه بخش‌هایی از زندگی هرگز تجربه نشده‌اند.

در این شرایط شخص سوم ممکن است، در سطح روانی، حامل بخشی از «خودِ زندگی‌نشده» باشد.

این صورت‌بندی، مسئولیت فرد را از بین نمی‌برد. فرد همچنان مسئول تصمیمی است که گرفته است. اما درمانگر علاوه بر رفتار، به تعارضی نیز توجه می‌کند که پیش از آن وجود داشته و راه سالم‌تری برای بیان پیدا نکرده است.

 

وقتی دو رابطه، دو جهان می‌شوند. 

در سطح مرزی سازمان شخصیت، مسئله متفاوت است.

یکی از ویژگی‌های مهم این سطح، دشواری در یکپارچه کردن بازنمایی‌های مثبت و منفی از خود و دیگری است. در نتیجه، دفاع‌هایی مانند دوپاره‌سازی، آرمانی‌سازی و بی‌ارزش‌سازی می‌توانند نقش پررنگ‌تری پیدا کنند.

این پویایی گاهی در «روابط مثلثی» به شکل روشنی دیده می‌شود.

همسر به‌تدریج حامل بخش‌های ناکام‌کننده‌ی رابطه می‌شود: کسی که انتقاد می‌کند، محدود می‌کند، مطالبه دارد، میل ندارد یا «دیگر نمی‌فهمد».

در مقابل، شخص سوم ممکن است حامل بخش‌های مطلوب تجربه شود: کسی که می‌فهمد، تحسین می‌کند، آزادی می‌دهد، میل دارد و فرد در کنار او احساس زنده بودن می‌کند.

در اینجا ممکن است آنچه روان، قادر نیست در یک رابطه‌ی واحد کنار هم نگه دارد، میان دو رابطه تقسیم شود.

یکی «بد» می‌شود و دیگری «خوب».

یکی نماینده محدودیت و دیگری نماینده آزادی.

یکی روزمرگی و دیگری میل.

نکته مهم این است که تجربه‌ی فرد الزاماً ساختگی نیست. ممکن است همسر واقعاً انتقادکننده‌تر، و رابطه جدید واقعاً پرشورتر باشد. آنچه از منظر روان‌پویشی اهمیت دارد، شدت قطبی شدن این بازنمایی‌ها و ناتوانی نسبی فرد در دیدن پیچیدگیِ هر دو رابطه است.

به همین دلیل، رابطه‌ای که در فضای مخفیانه‌ی کاملاً آرمانی تجربه می‌شود ممکن است پس از رسمی شدن به سرعت تغییر کند. وقتی شخص سوم از جایگاه «ابژه آرمانی» وارد واقعیتِ زندگی روزمره می‌شود، محدودیت‌های او نیز آشکار می‌شوند.

Personality and Infidelity: From Personality Types to Psychodynamic Formulation

شخصیت خودشیفته؛ شخص سوم به‌عنوان آینه

در پویایی‌های خودشیفته‌وار، یکی از موضوعات محوری تنظیم عزت‌نفس است.

فرد ممکن است از بیرون موفق، مستقل و مطمئن به نظر برسد، اما احساس ارزشمندی او، بیش از آنچه به نظر می‌رسد؛ به نگاه دیگری وابسته باشد.

تحسین شدن، خواستنی بودن و تجربه خاص یا استثنایی بودن می‌تواند برای حفظ تعادل روانی اهمیت زیادی پیدا کند.

روابط عاشقانه در آغاز معمولاً مقدار زیادی از این تجربه را فراهم می‌کنند. دیگری مشتاق است، نگاه می‌کند، تحسین می‌کند و فرد در نگاه او، نسخه‌ای مطلوب از خودش را تجربه می‌کند.

اما زندگی مشترک به‌تدریج این وضعیت را تغییر می‌دهد.

همسر دیگر فقط یک آینه‌ی تحسین‌کننده نیست. او محدودیت‌ها، شکست‌ها، عادت‌ها و ضعف‌های فرد را نیز می‌شناسد. گاهی انتقاد می‌کند، گاهی خسته است و گاهی توجهش متوجه فرزند، کار یا مسائل دیگر زندگی است.

در فردی با آسیب‌پذیری خودشیفته‌وار، این تغییر می‌تواند بیش از یک نارضایتی معمولی تجربه شود.

ورود فردی جدید ممکن است دوباره همان نگاه اولیه را ایجاد کند.

گاهی در درمان جمله‌هایی مانند این شنیده می‌شود:

«کنار او دوباره احساس می‌کردم جذابم».

یا «با او حس می‌کردم هنوز کسی هستم».

در چنین مواردی شاید سؤال اصلی این نباشد که «چه چیزی در آن فرد وجود داشت؟» بلکه این باشد که:

فرد در نگاه او، چه چیزی درباره خودش تجربه می‌کرد؟

شخص سوم می‌تواند به آینه‌ای برای ترمیم موقت عزت‌نفس تبدیل شود.

اما خودشیفتگی فقط به «نیاز به تحسین» محدود نیست. احساس استحقاق نیز می‌تواند اهمیت داشته باشد: این باور آشکار یا پنهان که محدودیت‌هایی که برای دیگران وجود دارند، الزاماً نباید درباره «من» اعمال شوند.

در سطح آسیب‌دیده‌تر سازمان شخصیت، پس از افشا ممکن است دفاع‌هایی مانند انکار، کوچک‌نمایی، فرافکنی یا مقصر دانستن شریک فعال شوند. پذیرش مسئولیت در این شرایط نه فقط از نظر اخلاقی، بلکه از نظر روانی نیز دشوار است؛ زیرا اعتراف به خطا می‌تواند تصویر شکننده فرد از خودش را تهدید کند.

 

شخصیت هیستریک؛ میان میل به دیگری و میل دیگری

در پویایی هیستریک، مسئله میل جایگاه مهمی دارد.

اما میل لزوماً فقط به معنای خواستن یک ابژه جنسی نیست. گاهی تجربه خواستنی بودن برای دیگری به اندازه خودِ خواستن اهمیت دارد.

برای برخی افراد، میل دیگری تأییدی بر جذابیت، زنانگی، مردانگی یا زنده بودن خود است.

در اینجا ممکن است تفاوت ظریفی میان دو تجربه وجود داشته باشد:

«من او را می‌خواهم».

يا از طرف ديگر

«من می‌خواهم او مرا بخواهد».

این دو همیشه یکی نیستند.

گاهی رابطه تا زمانی بسیار پرشور است که فاصله، ممنوعیت، رقابت یا راز وجود دارد. وقتی دیگری کاملاً در دسترس قرار می‌گیرد بخشی از شدت میل، کاهش پیدا می‌کند.

از منظر روان‌پویشی، ساختار مثلثی نیز در اینجا اهمیت پیدا می‌کند. حضور «نفر سوم» می‌تواند خود بخشی از سازمان میل باشد؛ نه صرفاً مانعی اتفاقی در برابر یک رابطه دونفره.

به همین دلیل گاهی رابطه‌ای که در وضعیت پنهانی بسیار پرشور بوده، پس از پایان ازدواج و امکان رسمی شدن رابطه جدید، کیفیت متفاوتی پیدا می‌کند.

در کار بالینی می‌توان پرسید:

موضوع اصلی این رابطه، خودِ شخص سوم بود یا تجربه‌ای که فرد از خواستنی بودن در حضور او پیدا می‌کرد؟

شخصیت وسواسی؛ میل در اتاقی جدا از تعهد

خیانت را معمولاً با تکانشگری مرتبط می‌کنیم، اما همه خیانت‌ها تکانشی نیستند.

برخی روابط خارج از تعهد ماه‌ها یا سال‌ها ادامه پیدا می‌کنند و نیازمند برنامه‌ریزی، کنترل و پنهان‌کاری قابل توجهی هستند.

در شخصیت‌های وسواسی، تعارض میان میل و کنترل می‌تواند اهمیت ویژه‌ای پیدا کند.

فرد ممکن است تصویر مشخصی از خودش به‌عنوان انسانی مسئول، اخلاقی، قابل اعتماد و کنترل‌شده داشته باشد. در عین حال، امیال یا خیال‌پردازی‌هایی وجود دارند که با این تصویر، هماهنگ نیستند.

یکی از راه‌های کنار آمدن با این تعارض، جدا نگه داشتن بخش‌های مختلف تجربه است.

زندگی خانوادگی در یک بخش قرار می‌گیرد و رابطه بیرونی در بخشی دیگر.

تا زمانی که این دو جهان با یکدیگر برخورد نکنند، فرد می‌تواند تناقض میان آن‌ها را تا حدی تحمل کند.

به همین دلیل گاهی مسئله بالینی فقط «دروغ گفتن» نیست؛ بلکه توانایی روان برای جدا نگه داشتن دو واقعیت متعارض است.

افشای خیانت این جداسازی را بر هم می‌زند.

فرد ناگهان باید با این واقعیت مواجه شود که «همسر مسئول و اخلاقی» و «کسی که ماه‌ها رابطه‌ای مخفی داشته» یک نفرند.

در این نقطه، درمان می‌تواند به جای توقف در سطح رفتار، به نحوه سازمان دادن تعارض میان کنترل، اخلاق، میل و پرخاشگری بپردازد.

 

شخصیت اسکیزوئید 

وقتی زندگی شهوانی بیشتر در جهان درونی جریان دارد.

در شخصیت اسکیزوئید باید با احتیاط بیشتری درباره خیانت صحبت کرد.

اسکیزوئید بودن را نباید با «دلبستگی اجتنابی» یا صرفاً فاصله گرفتن از دیگران یکی دانست. در صورت‌بندی روان‌پویشی، فرد اسکیزوئید می‌تواند دنیای درونی بسیار غنی، خیال‌پردازی گسترده و حساسیت عاطفی عمیقی داشته باشد، در حالی که بخش زیادی از این تجربه برای دیگران قابل مشاهده نیست.

در روابط بلندمدت ممکن است فاصله‌ای میان زندگی بیرونی فرد و جهان درونی او شکل بگیرد.

رابطه مشترک می‌تواند در سطح کارکردی ادامه پیدا کند؛ اما بخش‌هایی از خیال، میل و تجربه شهوانی عمدتاً در فضای خصوصی روان باقی بمانند.

اگر رابطه‌ای بیرونی شکل بگیرد، یکی از پرسش‌های قابل بررسی این است که آیا شخص سوم حامل بخشی از این جهان خصوصی شده است؛ بخشی که فرد نتوانسته یا نخواسته آن را وارد رابطه اصلی کند.

اما اینجا نیز باید از ساده‌سازی اجتناب کرد.

قرار نیست نتیجه بگیریم شخصیت اسکیزوئید مستعد خیانت است. سؤال فقط درباره کارکرد احتمالی رابطه با نفر سوم در فردی است که فاصله میان خودِ بیرونی و جهان خصوصی او بخش مهمی از سازمان شخصیتش را تشکیل می‌دهد.

 

شخصیت سایکوپاتیک

وقتی مسئله فقط تعارض نیست.

در سوی دیگری از طیف، خیانت ممکن است در زمینه ویژگی‌های سایکوپاتیک یا ضداجتماعی رخ دهد.

در اینجا مفاهیمی مانند هیجان‌خواهی، فریبکاری، استحقاق، استفاده ابزاری از دیگری، محدودیت همدلی و ضعف احساس گناه اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

در چنین ساختاری، همیشه نمی‌توان فرض کرد فرد درگیر تعارض شدیدی میان میل و وجدان بوده است.

گاهی مسئله دقیقاً این است که محدودیت‌های اخلاقی یا تجربه ذهن دیگری، قدرت بازدارندگی کمتری دارند.

شریک ممکن است بیش از آنکه به‌عنوان ذهنی مستقل با نیازها و آسیب‌پذیری‌های خودش تجربه شود، در خدمت تنظیم نیازهای فرد قرار گیرد.

در اینجا یکی از مهم‌ترین موضوعات بالینی، ظرفیت پشیمانی است.

فرد ممکن است از پیامدهای افشا ناراحت باشد؛ از اینکه ازدواجش در خطر است، موقعیت اجتماعی‌اش آسیب دیده یا کنترل اوضاع را از دست داده است.

اما ناراحتی از پیامدهای یک رفتار الزاماً به معنای پشیمانی از آسیبی که به دیگری وارد شده نیست.

این تمایز برای درمانگر اهمیت زیادی دارد.

پس از فاش شدن خیانت

شخصیت را گاهی بعد از افشا بهتر از هنگام خیانت می‌بینیم 

نحوه ورود فرد به خیانت، اطلاعات مهمی درباره شخصیت او می‌دهد؛ اما نحوه مواجهه با افشا گاهی حتی آشکارکننده‌تر است.

یکی انکار می‌کند.

دیگری کوچک‌نمایی می‌کند:

«فقط چند پیام بود».

فردی مسئولیت را جابه‌جا می‌کند:

«اگر تو این‌قدر سرد نبودی، این اتفاق نمی‌افتاد».

دیگری به‌شدت فرو می‌ریزد:

«من آدم وحشتناکی هستم».

و فرد دیگر، با وجود شرم می‌تواند بگوید:

«در رابطه ما مشکلاتی وجود داشت، اما تصمیمی که گرفتم متعلق به خودم بود».

از نظر روان‌پویشی این تفاوت‌ها مهم‌اند.

آیا فرد می‌تواند تصویری پیچیده از خودش داشته باشد؛ انسانی که می‌تواند ویژگی‌های ارزشمند داشته باشد و در عین حال عملی آسیب‌زا انجام داده باشد؟

یا برای حفظ تصویر خوب خود ناچار است شریک را بد کند؟

آیا می‌تواند شرم را تحمل کند؛ بدون اینکه به انکار یا حمله پناه ببرد؟

آیا می‌تواند خشم شریک را بشنود؛ بدون اینکه فوراً خود را قربانی نشان دهد؟

آیا می‌تواند برای مدتی از تجربه خودش فاصله بگیرد و تصور کند رفتار او در روان دیگری چه اثری گذاشته است؟

اینجاست که سطح سازمان شخصیت، اهمیت خود را نشان می‌دهد.

 

احساس شرم، گناه و پشیمانی

در درمان خیانت، این سه تجربه گاهی با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند.

در شرم، تمرکز عمدتاً بر خود است:

«من چه آدم بدی هستم».

در احساس گناه، توجه بیشتر متوجه رفتار است:

«من کار آسیب‌زایی انجام داده‌ام».

اما احساس گناه و پيامد آن كه پشیمانی است نیازمند ظرفیت پیچیده‌تری است. فرد باید بتواند دیگری را به‌عنوان ذهنی مستقل، تجربه کند و برای مدتی با پیامد رفتار خود در ذهن او بماند.

ممکن است فردی بسیار گریه کند، خودش را سرزنش کند و حتی بگوید که از خودش متنفر است، اما هنوز بخش عمده تجربه او درباره خودش باشد: تصویری از خودش که از دست داده، پیامدهایی که برایش ایجاد شده یا ترس از ترک شدن.

پشیمانی زمانی عمیق‌تر می‌شود که فرد بتواند بپرسد:

«کاری که من کردم، با تو چه کرد؟»

و پاسخ را بدون دفاع، حمله یا فروپاشی تحمل کند.

از این منظر، ظرفیت پشیمانی ناشي از احساس گناه فقط یک موضع اخلاقی نیست؛ شاخصی از ظرفیت روان برای یکپارچگی، ذهنی‌سازی و تحمل دوسوگرایی نیز هست.

چرا خیانت برای بعضی افراد تکرار می‌شود؟

یکی از جاهایی که بررسی شخصیت، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند؛ خیانت‌های تکرارشونده است.

اگر رابطه‌ی بیرونی، برای فرد کارکرد روانی خاصی داشته باشد؛ حذف آن رابطه لزوماً به معنای حذف آن کارکرد نیست.

اگر شخص سوم، آینه‌ای برای تنظیم عزت‌نفس بوده؛ نیاز به آن آینه ممکن است باقی بماند.

اگر رابطه‌ی بیرونی، فضایی برای تجربه میلِ جداشده از تصویر اخلاقی فرد بوده؛ تعارض میان میل و کنترل همچنان وجود دارد.

اگر خیانت با دوپاره‌سازی و آرمانی کردن ابژه جدید همراه بوده؛ پایان یک رابطه الزاماً الگوی روابط ابژه فرد را تغییر نمی‌دهد.

و اگر رفتار در زمینه استحقاق، هیجان‌خواهی و محدودیت همدلی شکل گرفته؛ قول دادن به‌تنهایی تغییرِ ساختاری ایجاد نمی‌کند.

در اینجا سؤال مهم درمان فقط این نیست:

«آیا ارتباط با شخص سوم قطع شده است؟»

بلکه باید پرسید:

«شخص سوم چه کارکردی در اقتصاد روانی فرد داشت و اکنون قرار است آن کارکرد چگونه تنظیم شود؟»

بدون پاسخ به این سؤال، ممکن است فرد تغییر کند اما الگو باقی بماند.

فهمیدن اين موضوع به معنای تبرئه کردن نیست.

کار با شخصیت در درمان خیانت یک خطر مهم دارد.

هرچه بیشتر درباره ریشه‌های رفتار، آسیب‌های کودکی، روابط ابژه، خودشیفتگی، دفاع‌ها و تعارض‌های ناهشیار صحبت کنیم؛ این احتمال وجود دارد که «فهمیدن» به شکل ناخواسته جای «مسئولیت» را بگیرد.

این دو نباید در برابر یکدیگر قرار گیرند.

ممکن است مشکلات جدی در رابطه وجود داشته باشد.

ممکن است فرد، سابقه‌ی آسیب داشته باشد.

ممکن است شخصیت او به شکلی سازمان یافته باشد که بعضی موقعیت‌ها را برایش دشوارتر کند.

همه این موارد می‌توانند در فهم خیانت، اهمیت داشته باشند.

اما در نهایت، مسئولیت ورود به رابطه خارج از تعهد، متعلق به فردی است که آن تصمیم را گرفته است.

صورت‌بندی روان‌پویشی قرار نیست بگوید:

او به دلیل شخصیتش مجبور بود خیانت کند.

بلکه قرار است کمک کند بفهمیم:

«چه چیزی در سازمان روانی او این انتخاب را در آن مقطع ممکن، جذاب یا قابل توجیه کرده بود؟»

این تفاوت کوچک نیست.

 

از برچسب شخصیت به فرمول‌بندی شخصیت

شاید مهم‌ترین خطر در بحث «شخصیت و خیانت» این باشد که خیلی زود به برچسب برسیم.

او خودشیفته، مرزی و يا هیستریونیک است.

پس خیانتش قابل توضیح است.

اما تشخیص روان‌پویشی قرار نیست رفتار را با یک نام، توضیح دهد.

دانستن تیپ شخصیت، فقط آغاز کار است.

در فرمول‌بندی بالینی باید پرسید:

سطح سازمان شخصیت فرد چگونه است؟

هویت او تا چه اندازه، یکپارچه است؟

در شرایط فشار از چه دفاع‌هایی استفاده می‌کند؟

عزت‌نفس خود را چگونه تنظیم می‌کند؟

با شرم و پرخاشگری چه می‌کند؟

میل جنسی در تجربه او چه جایگاهی دارد؟

آیا می‌تواند جنبه‌های مثبت و منفی شریک را همزمان ببیند؟

ظرفیت او برای دیدن ذهن دیگری چقدر است؟

و رابطه با نفر سوم در این ساختار چه نقشی پیدا کرده است؟

برای یک فرد، شخص سوم می‌تواند آینه باشد.

برای دیگری، حامل میل.

برای فردی دیگر، محل نگهداری بخشی از خود که با تصویر رسمی او از خودش سازگار نیست.

و در فرد دیگر، ممکن است اساساً با الگویی از استحقاق و استفاده ابزاری از دیگران روبه‌رو باشیم.

به همین دلیل، شاید پرسش «کدام تیپ شخصیتی بیشتر خیانت می‌کند؟» از نظر بالینی چندان پرسش مفیدی نباشد.

پرسش دقیق‌تر این است:

این خیانت، در این فرد خاص، چگونه با سازمان شخصیت او پیوند خورده است؟

و در نهایت:

این رفتار در چه سطحی از سازمان شخصیت، با چه دفاع‌هایی و برای تنظیم چه تعارض یا نیازی شکل گرفته است؟

پاسخ به این پرسش‌ها مسئولیت فرد را کمتر نمی‌کند. برعکس، مسئولیت را از سطح «قول می‌دهم دیگر تکرار نشود» فراتر می‌برد.

زیرا تغییر پایدار، زمانی محتمل‌تر می‌شود که فرد نه فقط رابطه با نفر سوم، بلکه بخشی از خودش را که به آن رابطه نیاز پیدا کرده بود بشناسد.

 

منابع

Ghiasi, N., Rasoal, D., Haseli, A., & Feli, R. (2024). The interplay of attachment styles and marital infidelity: A systematic review and meta-analysis. 

Huţanu, T.-E., & Holman, A. C. (2026). Personality, relationship quality, and infidelity: Extradyadic infatuation as predicted by Dark and Light Triad traits, sociosexuality and relationship satisfaction. Psychological Reports. 

Kernberg, O. F. (1975). Borderline Conditions and Pathological Narcissism. Jason Aronson.

Kernberg, O. F. (1984). Severe Personality Disorders: Psychotherapeutic Strategies. Yale University Press.

Kernberg, O. F. (1995). Love Relations: Normality and Pathology. Yale University Press.

McWilliams, N. (2011). Psychoanalytic Diagnosis: Understanding Personality Structure in the Clinical Process (2nd ed.). Guilford Press.

Mitchell, S. A. (2002). Can Love Last? The Fate of Romance over Time. W. W. Norton & Company.

Scharff, D. E., & Scharff, J. S. (1991). Object Relations Couple Therapy. Jason Aronson.

فهرست عناوین

کوله پشتی
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری